ترانه هاي كوچك

زندان شب يلدا

چند اين شب و خاموشی؟
وقت است که برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم

گر سوختنم بايد، افروختنم بايد
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک درآميزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه که برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم بر افروزد در صاعقه آويزم

ای سايه! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

هوشنگ ابتهاج

+ من ; ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()