ترانه هاي كوچك

ناجی

آقاهه افتاد تو رودخونه
.
.
.
.
يه نفر كنار رودخونه ايستاده بود، فرياد زد كه:
"ميدونيد كه شنا بلدم و از ته دل دوست دارم نجاتتون بدم قربان
ميخوام بدونيد كه وقتي دست و پا مي زنيد انگار دنيا رو تو سر ِ من مي كوبيد
ميخوام بدونيد كه اصلا من بد جوري به اين چيزاي خوب خوب مثل كمك و فداكاري معتقدم
ميخوام منو درك كنيد
باورم مي كنيد؟ "

آقاهه به زور جواب داد: "بله  بله"

اون يه نفر زمزمه كرد: "خوب خدا رو شكر، خيالم راحت شد."
و رفت...
.
.
.
.
آقاهه غرق شد

+ من ; ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()