ترانه هاي كوچك
|
||
بر آن فانوس کهش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بیصدا ماند
بر آن آیینهی زنگار بسته
بر آن گهواره کهش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در کهش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کساش ننهاده دیری پای بر سر ــ
بهارِ منتظر بیمصرف افتاد!
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.
نه دود از کومهیی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.
□
به صد امید آمد، رفت نومید
بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
درین ویران به رویش کس نخندید
کساش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.
کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربههای دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.
نه آدمها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبکانجیر میخوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه میزند جوش.
به هیچ ارابهیی اسبی نبستند
سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
سگِ گله به عوعو در نیامد.
کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جادهی خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.
غروبِ روزِ اول لیک، تنها
درین خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
به یادِ آن حکایتها که رفتهست
ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...
□
بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویرانسرای محنتآور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!
بعد چهار سال
رنگ و لعاب اینجا عوض شده
آدرسش هم!
چهار تا مطلب آخرم رو هنوز خیلی دوست دارم
شاید بیشتر از قبل 
ماه امشب،
جامه از دلهره ی بيداريِ تو پوشيده
.
.
.
که نمايان شدنت؛
همه زيبائی هاست
همه دلشادی ست
همه بی خود شدن است
آنچه پيش از اين، ماه به من می بخشيد
نه به اين زيبائی
نه به اين شادابی
به تو دست می سايم و
جهان را در می يابم . . .
به تو می انديشم و
زمان را لمس می کنم . . .
احمد شاملو
با اين طوفان که بر پا می کند در دل،
.
.
.
درکِ صريح ِ زيبايی را پيچيده می کند . . .
نمی چرخد
نمی جُنبد
نمی بارد
نمی شويد
هوايی قصه را حتی
به يال ِ يادِ بادِ گُم
نمی دوزد
نمی دوزد!
.
.
.
.
تو می روئی
می دانم،
چنان بر ساقه می پیچی
که سوز ِِ يادِ هر قصه
می سوزد
می ريزد
چو با ايجاز می خوانی
هم از سر باز می رويم
.
.
می رويی
می دانم . . .
. . . I can realize the danger when forgiveness fades away
آن که می گويد دوست ات می دارم
خنياگری ست، نه غمگين
که آواز اش را يافته است
هزار قناریِ آوازه خوان
از گلوی ام به خورشيد می روند
هزار ستاره به تماشا
گردِ کاکُلی ِ شادِ چشمان ات می چرخند
دلِ من دوش ِ مهتاب می گيرد . . .
زبانِ سخن ِ عشق، من ام
سرخی ِ هر روز صبح
يادگار ِ زشتِ آن نا آشناست
پانويس: - اون روز خنده داره امروز بود . . . حالا ميشه هر روز خنديد (:
- يه آهنگ تازه به ستون سمت راست اضافه شده
بوی باران بوی سبزه بوی خاك
شاخه های شسته باران خورده پاك
آسمان ِ آبی و ابر ِ سپيد
برگ های سبز ِ بيد
عطر ِ نرگس رقص ِ باد
نغمه ی شوق ِ پرستوهای شاد
خلوتِ گرم ِ كبوترهای مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال ِ روزگار
خوش به حال ِ چشمه ها و دشت ها
خوش به حال ِ لانه ها و سبزه ها
خوش به حال ِ غنچه های نيمه باز
خوش به حال ِ دختر ِ ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال ِ جام ِ لبريز از شراب
خوش به حال ِ آفتاب
سعادت
حادثه ای ست
بر اساس اشتباهی
.
.
.
.
آنکه سعادت را جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
همواره اولين اشتباه اش را تکرار می کند